اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد میشی
بر میگرده نگات میکنه، بدون براش مهمی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی برمیگرده
با عجله میاد به سمتت، بدون براش عزیزی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی
برمیگرده نگات میکنه، بدون براش قشنگی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی
باهات اشک میریزه، بدون دوستت داره
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف
میزنی ترکت میکنه، بدون عاشقته
شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو
ببینه به خدا التماس می کنه ،
شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه
و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه ،
مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو
توی دریای اشک می خوابه ،
ولی تو اون رو نمی بینی ونمیشناسی.......
دلم عجیب گرفته…
دلگیرم از آدمکهایی
که تنها سایهای هستند
از تمام آنی که مینمایند
دلگیرم از نقابهایی که بر چهره میکشند
دلگیر از صورتکها…
من نمیفهمم…
به خدا که من نمیفهمم…
نمیدانم چرا آدمها تنها برایِ یک تجربه،
یک تصور، یک خیال،
یک عطش برای سر دادنِ ترانهی تشنگی،
وخیالِ خامِ آنچه هیچگاه نیستند،
زندگی آدم دیگری را به بازی میگیرند؟!
به خدا من نمیفهمم…
نمیفهمم چگونه شد که در این
عصر آهن و اصطکاک
اینچنین تصوارت آهنین و قلبهای سخت
و ذهنهای جامدی شکل گرفت…
این همه آهن، این همه سختی، این همه جهل،
این همه صورتک…
و این همه من، تنها، خسته، ...
آی آدمها! آدمها، آدمها، آدمکها…
آدمهایی که به هوسِ سرک کشیدن
به یک دیوارِ کوتاه
بینیاز از چهارپایه و نردبان
سر خم میکنید و
آرامشِ آنسویِ دیوار را میستانید :
به خدا
آن آدمِ ساده که دیوارِ دلش کوتاه است،
وسیلهی برای ابراز و ارضای عقدهها
و آرزوهایِ تو نیست!
تو را به خدا، اینقدر سرک نکشید
در این عصرِ صورتکهای دروغین
دنیا بیش از همیشه به سادگیِ سادهها
محتاج است
تو را به خدا اینقدر آزارشان ندهید
بگذارید سادگیِ دوستداشتنهای بی دلیل
افسانهای در قصههای کودکیمان نباشد
بگذارید که سالها بعد
سادگانِ دلداده
پاکیِ دوستداشتنهای بیدلیل
و عشقهای جاودانه را
تنها در انیمیشنِ سیندرلا جستجو نکنند.....
بعضی از متن هام رو
با بُغض نوشتم !.!.!
لُـــطـــفــا
با درد بخوانیــــد ...
کاش می دانستم بعد از مرگم
اولین اشک از چشمان چه کسی
جاری می شود ،
و آخرین سیاه پوش که مرا فراموش
می سپارد چه کسی خواهد بود تا قبل از مرگم
جانم را فدایش کنم.
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت
انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید
فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ
در آغوش بگیری و گوشه ای
گوشه ترین گوشه ای...که می شناسی بنشینی
و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال
راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت.
به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم
يا اگر شادي زيباي تو را
به غم غربت چشمان خودم ميبندم
من صبورم اما..
چقدر با همه ي عاشقيم محزونم!
و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ
مثل يک شبنم افتاده زغم مغمومم
من صبورم اما...
بي دليل از قفس کهنه ي شب ميترسم
بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب
و چراغي که تو را از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه اين بغض گران،صبر چه مي داند چيست؟
سلام.....خوبین؟من صبا هستم.....امیدوارم بتونم مطالبی بذارم که ازش خوشتون بیاد.......دوستون دارم.....راسی وب پرواز به بیکرانه ها هم مال منه....بهش سر بزنید و نظر بذارین.......اماده ی تبادل لینکم.......نظر یادتون نره.........
.

