<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://sabajooon.loxblog.com</title>
<link>https://sabajooon.loxblog.com</link>
<description>سنگدل ترین ها روزی عاشق ترین ها بوده اند....</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>قــسـمــت هشـــتـــم</title>
<link>https://sabajooon.loxblog.com/قــسـمــت-هشـــتـــم</link>
<guid>https://sabajooon.loxblog.com/قــسـمــت-هشـــتـــم</guid>

<description><![CDATA[

قــسـمــت هشـــتـــم :
نــــــــوروز 
فــــــــــــــــــرا رسیـــد !!



ترم  جدید شروع شده بود و به میمنت مردود شدن آقا مهران در بیش از نیمی از دروس  ترم گذشته ،شکر خدا دیگر کمتر افتخار مصاحبت با ایشان نصیبم می شد. هر چند  ،گاهی به قول خودش جهت تنفس در هوای کلاسی که خانم اسکندری در آن نفس می  کشد ،به عنوان دانشجوی مستمع آزاد حاضر بود و من ناگریز به تحملش ؛که البته  در همین موقعیت هم به خاطر سوال های بی ربط و خنده دارش از استاد،یکی در  میان از کلاس ها اخراج می شد.
با توجه به عدم انطباق تقویم  دانشجویی و دانشگاهی در روز های خاصی از سال مثل نیمه دوم اسفند و نزدیکی  های عید ، کلاس ها به تعطیل شده و دانشجویان شهرستانی به خانه شان برگشته  بودند و ما هم در کانون هجباری گرم خانواده ، مشغول بودیم به تدارکات  ملزومات مراسم استقبال از نوروز!!!!!
تمامن عزیزانی که مادرشان  مبتلا به وسواس است و پدرشان به دیسک کمر مصلحتی !!!! مستحضرند که دردناک  ترین و غم آفرین ترین آیین نوروزی خانه تکانی است ؛که البته در تمام طول  سال به طور غیر رسمی در خانه ما برقرار است اما از اوایل اسفند ،شکل نفس  گیر تری به خود &nbsp;می گیرد !!!!از شست و شو در و دیوار- که مرسوم است - گرفته  &nbsp;تا گرد گیری و آبکشی کانال کولر &nbsp;و لوله های بخاری و سوراخ کلید ها!!!
نا گفته نماند که مهیا کردن  اتاق بنده برای تشریف فرمایی نوروز، خود داستانی مفصل دارد ؛چرا که تنها  جایی از خانه است که با مقاومت جانانه من در مقابل اصرار های پایان نا پذیر  مادر ، از آن نظافت های هر روزه مصون می ماند!
اتفاقا اتاق من ،شبیه ترین قسمت خانه ما به منازل بقیه مردم است!
&nbsp;که البته &nbsp;با این حال هم،  مادر را نگران مفقود شدن شتر های مجازی ای می کند که &nbsp;با بار هایشان &nbsp;در  اتاق من ، بنا به دلیل نا معلومی در رفت و آمدند. ناگفته پیداست که آن  پایداری های حقیر ، در ایام نوروز در هم می شکند !!!
همیشه نگران اینم که اگر آن  زلزله معروف و بشارت داده شده ، رخ دهد،اولین بنای شهر که فرو می ریزد،خانه  ماست؛بسش که از فرط این نظافت ها و سابیدن ها در ودیوارش نازک شده!!!
مادر که اتفاقا چشمش ضعیف  است، به طرز خارق العاده ای در این ایام رد پای مگس ، روی شیشه را از چند  فرسخی تشخیس می دهد و وادارم می کند به سابیدن نیم ساعته همان یک وجب جا با  پارچه نمداری که روزگاری پیراهنم بود!!!
راستش موقع خرید لباس، مادرم  هرگز مرا به بهانه اینکه خرید بلد نیستم، تنها نمی گذارد و مثل روز برایم  روشن است که بیش تر به فکر مناسب بودن جنس پارچه مستعملش جهت گرد گیری است  تا شکل و قیافه اش به تن من !!!
با این شرایط خیلی بیگانه  نبودم اما بسیار نگران لحظه سال تحویل &nbsp;بودم! شنیدم &nbsp;که تمام آنچه که در  سال جدید برای آدم پیش می آید بستگی به این دارد که در آن لحظه کجایی و چه  میکنی؟؟!!
من خرافاتی نیستم ولی شاید  بدشانسی های سال گذشته ام بابت حضور در دستشویی به اجبار مادرم برای دستمال  کشیدن صدباره آینه ، موقع سال تحویل بود!!!
اما تفاوت عمده خانه تکانی  امسال و هرسال ، در این بود که اگر مادر می دانست روز سوم عید ، پدر قرار  است چه مهمانی دعوت کند نه تنها دست به نظافت نمی زد ؛ که از من می خواست  با بقیه جاهای خانه هم مثل اتاق خودم رفتار کنم...
عید فرا رسیده بود و همه چیز  با خیر و خوشی سپری میشد و من هم پای سفره هفت سین ، سال نو را جشن گرفتم  !! تا اینکه در دومین شب سال جدید ، ابوی طی یک اطلاع رسانی بحران ساز  اعلام فرمودند که :
(( فردا ناهار مهمون داریم!!))
مادر ما هم که اتفاقا خیلی مهمان نواز است ، پرسید :
((بالای سر ! چی از این بهتر؟؟ کیا میان؟!))
پدر گفت :
(( عاغا مسعود اینا!!!!))
با شنیدن اسم عاغا مسعود ،  مادر چنان فریادی کشید که گویی خدای نکرده مورد اصابت گلوله قرار گرفته!!  خب ، حق داشت !! &quot; عاغا مسعودینا!!&quot; یعنی عاغا مسعود ، لیلا ، شیرین دو تا  دختر لوسشون!!!
_(( تو فامیل آدم قحطیه که سر  سال نو باید قیافه آذر رو تحمل کنیم؟؟؟.... آخه تو چقدر بی فکری  نبویان؟؟.... تا حالا شده تو مهمون دعوت کنی من غر بزنم؟؟ ولی این یه قلم  رو نمیتونم ! زنگ بزن بگو من حالم بده نیان...!!!:|))
پدر که آرام نشسته بود جواب داد :
(( خانم عیده ، بذار فردا بیان ، شاید کدورت ها رو بذارین کنار. امروز کلی با مسعود حرف زدم ..... طفلک اونم نظرش همینه!!
خلاصه بعد از نیم ساعت مذاکره  و واگذاری امتیازات ارزشمنمدی از سوی پدر ، از جمله مسافرت هفته دوم عید و  رنگ آمیزی دیوارهای خانه برای چندمین بار و خریداری یک گردنبند برلیان ،  که ایت آخری با توجه به اوضاع مالی ما ، در مایه های وعده هایش به من می  نمود ، مادر نیز مادر نیز متعهد شد که فردا تا آنجا که مقدور است راه را  برای برای رسیدن به صلح هموار کند...
ادامه دارد....

]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:59:01 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>قسمت هفتم داس تان....</title>
<link>https://sabajooon.loxblog.com/قسمت-هفتم-داس-تان</link>
<guid>https://sabajooon.loxblog.com/قسمت-هفتم-داس-تان</guid>

<description><![CDATA[


قــــســـمـــت هفـــتــــم :
&nbsp;
ارشـــــــمیـدس زمــــــان!!!



چند  ماهی از شروع سال تحصیلی می گذشت.از نگاه های غم آلود مهران می شد پی برد  که هنوز به خانم اسکندری علاقه مند است...اما شکر &nbsp;خدا دیگر کسی بابت آن  ماجرا کاری به من نداشت!هر چند همیشه خود را در معرض خطر آن کمک های  احتمالا خانمانسوز پدر، که وعده داده بود می دیدم! مریم و فرهاد سرشان به  درس گرم بود و مادر مشغول &nbsp;رتق و فتق امور خانه!
امتحان ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته بودم،که الحمدالله نمره هایم بد نشد...
جز یکی دو مورد که به سبک امپراتور فقید فرانسه گذراندم.
فقط مانده بود &nbsp;نمره درس فیزیک که می گفتند بعدازظهر اعلام می شود.
شال و کلاه کردم و رفتم &nbsp;دانشگاه . هنوز وارد &nbsp;محوطه &nbsp;نشده بودم که چند نفر با فریاد از کنارم دویدند وبا سرعت رفتند:
((طریقی نمره ها رو زده!))
من هم نا خود آگاه &nbsp;شروع کردم  به دویدن ...چون &nbsp;طریقی همان استاد فیزیک &nbsp;من بود! وقتی رسیدم به اتاق  استاد، دیدم نمره ها را چسبانده به شیشه پنجره :
((امیر علی نبویان -4-))
چشمانم را مالیدم ودوباره  نگاه کردم. نخیر،همان((چهار)) بود!&nbsp;باورم نمی شد. راستش &nbsp;تا ان موقع  ((چهار))نگرفته بودم ...جز یک بار، که &nbsp;نمره انضباطم &nbsp;در دوره دبیرستان ،به  خاطر &nbsp;زندانی کردن سهوی آقای ناظم به جای مهران &nbsp;در دستشویی،((سه))شد و تا  آستانه &nbsp;اخراج پیش رفتم...اما آن قدر ها هم بد امتحان نداده بودم! اخم و  تخم پدر و مادر و تحریم های احتمالی شان علیه تفریح های من یک طرف، چند ماه  تحمل آن پیرمرد &nbsp;بد اخلاق یک طرف. در همین فکر ها بودم که دیدم مهران دارد  به جمعی شیرینی می دهد! با دیدن این صحنه به اوضاع مشکوک تر شدم ؛چرا که  ایشان، استاد شیرینی دادن پیش از حصول موفقیت هایی است که اتفاقا هرگز حاصل  نخواهد شد.
جلو رفتم وگفتم:
((چه خبره؟))
 گفت:
((نمره فیزیک رو دادن، بیا بردار؛16 شدم!))
فرهاد جلو آمدو گفت:
((تو چند شدی؟)) 
با اکراه و خجالت &nbsp;جواب دادم :
((چهار!))
مریم ادامه داد:
((بس که دنبال یللی تللی هستی؛خجالت بکش!))
&nbsp;رو به مهران گفتم:
(( حالا امتحانات چطور بود؟))
جواب داد:
((عالی؛ مگه نمی بینی 16 شدم؟))
فرهاد گفت:
(( چرا حسودی می کنی بهش! اون  موقع که بهت می گم بیا راه و چاه نمره آوردن توی دانشگاه رو نشونت بدم،  مسخره بازی در میاری. وقتی می گم اینجا با مدرسه فرق می کنه، می گی (( خودم  می دونم )) .
 هیچ کی هیچ چی حالیش نیست ،فقط &nbsp;تو می فهمی... بفرما! نصف تو هم درس نخونده،16 شده.))
مریم هم شروع کرد به سرکوفت و نصیحت &nbsp;که &nbsp;خیلی &nbsp;هم گوش نمی دادم. مهران هم 
همین طور شیرینی پخش می کرد و  من مطمئن شده &nbsp;بودم که یک جای کار ایراد دارد! با آنکه امتحانم خوب شده  &nbsp;بود ، نمره چهار من آنقدر عجیب نبود که شانزده مهران!!!!
راه افتادم به طرف اتاق آقای (عاغا!) طریقی ، استاد فیزیک. روی در ، کاغذی چسبانده بود به این مضمون که :
((کسی برای نمره گرفتن مراجعه  نکند و برای رسیدگی به اعتراض ها هم ، ابتدا آن دو نمره ای که به همه  ارفاق شده ، کسر خواهد شد !!! و این به این معنی بود که من روی برگه &quot;2&quot;  گرفتـــه ام!!!!!!!!!!! .... با این توجه به آگاهی همه دانشجویان از خلق و  خوی انفجاری و غیر قابل پیش بینی جناب طریقی ، پشت در اتاق ایشان خلوت تر  از سایر اساتید بود!
با ترس و لرز در زدم و داخل شدم! استاد ، بی آنکه سرش را از روی ورقه هایی که داشت تصحیح می کرد ، بلند کرد و گفت :
((بفــرمایین!!))
عرض کردم :
(( عاغا ! من امیرعلی نبویان هستم . خواستم نمره درس فیزیک یکم را بپرسم!))
فرمودند :
((مگه سواد نداری؟؟ چسبوندم به پنجره دیگه!))
گفتم :
((دیدم استاد ، ولی اگه میشه لطف کنین از روی ورقه ام بفــرمایین ؛ فکر کنم یه اشتباهی شده !))
با شنیدن کلمه &quot;اشتباه&quot; ، استاد طوری از کوره در رفت که گویی بنده به یکی از بستگان نزدیک شان اهانت کرده ام ! :|
_((من اشتباه کرده ام یا تو  که درس نمی خونی؟؟!! تمام ترم رو به بیخیالی میگذرونین ؛ شب امتحان تازه  یادتون می افته. دانشگاه رو به مسخره گرفتین عاغا.....))
همین طور که اینها را می گفت  لا به لای برگه ها دنبال ورقه من میگشت . پیرمرد ، جوری فریاد می زد که  میترسیدم قلبش بایستد و خونش بیفتد گردن من . خواستم بگویم :
(( عاغا من اشتباه کردم ، شما ببخشید.)) که ناگهان آرام شد.
_(( تو که &quot;14&quot; شدی با دو نمره ارفاق &quot;16&quot; ، دیگه چه مرگته؟؟؟))
گفتم:
((عاغا توی این لیستی که به پنجره چسبوندین ، نمره من &quot;4&quot; رد شده!! .))
_((مگه میشه؟؟))
تمام عقده هایی که از زبان  نفهمی های همیشگی دوستان ، سرکوفت های مریم و فرهاد بابت نمره جعل شده  فیزیک من و از همه مهمتر ماجرای خانم اسکندری و چغلی پیش مادرم که صرفا خود  شیرینی حساب نشده دختنزد مادرش بود داشتم ، انگیزه شد برای انتقام و لو  دادن مهران و نمره باد آورده تقلبی اش !!!!
_(( عاغا ، ما دو تا &quot;نبویان&quot; یم تو کلاس؛فکر کنم نمره ها جا به جا رد شده!))
استاد ، برگه مهران را هم بیرون کشید و بعد کاغذ پشت شیشه را کند و شروع کرد به اصلاح نمره ها !!!
راستش دلم برای آن ارشمیدس  زمان می سوخت و از پنجره می دیدمش که هنوز دارد شیرینی پخش میکند ؛ پس با  یک پیشنهاد خلاقانه دوباره استاد را منقلب و منفجر کردم :
(( عاغا ؛ &quot;4&quot; و &quot;16&quot; میشه بیست ؛ میشه نفری دو تا ده به ما بدین بریم؟؟؟؟!))
استاد ، نگاه عاقل اندر سفیهی  به من انداخت که با آن خیلی هم بیگانه نبودم . چیزی شبیه نگاه های پدرم  وقتی کانال تلویزیون را برای تماشای فوتبال عوض می کردم وقت پخش اخبار...
_(( تو فکر کردی اینجا کجاست؟؟ بقالیه ؟! نه خیر عاغا دانشگاه ست !))
و مبالغ هنگفتی بد و بیراه با همان &quot;تن&quot; صدا که نگرانی از انفارکتوس استاد را در دلم زنده می کرد .
در این فکر بودم که این  پیشنهاد میانگین گرفتن از نمره من و مهران خیلی نسنجیده و کودکانه بود ،  ولی چه ربطی به حساب و کتاب های صنف محترم بقالها داشت که فرمودند :
(( به خاطر این حرفت ؛ اون دو نمره ارفاقی رو کم می کنم ، &quot;14&quot; به ایشونم بفرمایین شدن &quot;4&quot;!! حالا برو بیرون کار دارم!))
بالاخره یک نفر آدم پیدا شد که حق مرا از حلقوم اینها بکشد بیرون...!!!!!!!
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:59:01 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>قسمت ششم داس تان...</title>
<link>https://sabajooon.loxblog.com/قسمت-ششم-داس-تان</link>
<guid>https://sabajooon.loxblog.com/قسمت-ششم-داس-تان</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;

قســـــمت شـــــشـــــــــــم :
&nbsp;
کلاســـــــــــهای
درس&nbsp;
زنـــــــــــــــــدگی!

&nbsp;


به  رغم ابراز ندامت از گناه نکرده ، دو سه روزی با اخم و تخم تمام اطرافیان  رو به رو بودم ، جز پدرم ... که عجیب به نظر نمی رسید! ابوی آدم عبوسی نبود  ولی خیلی هم لبخند نمی زد ... مگر وقتی که همه با من &nbsp;بداخلاقی می  کردند!!:|

در یک عصر مطبوع پاییزی ، ساک  و وسایلم را جمع و جور کردم به مقصد زمین فوتبال سر کوچه که تمام غصه هایم  را آنجا فراموش می کردمدر کنار دوستان کودکی!!:).... البته تمام اعضای  خانواده ام متفق القول آنها را &quot;علاف&quot; می نامیدند که خداوکیلی پربیراه هم  نبود!!
هنوز به در خانه نرسیده بودم که مادر با هم جمله ی تهدیدی _سوالی آشنایش پرسید :
((کجـــــا؟؟!)):|
جواب از دهانم خارج نشده بود که ادامه داد :
((سالاول مهندسی برق و فوتبال؟؟!))
راستش قبلا جمله های مشابه این زیاد شنیده بودم :
((سال دوم ریاضی و بدنسازی؟؟ سال سوم ریاضی و کشتی؟؟ پیش دانشگاهی و پینگ پنگ؟؟)) :|
همیشه دوست داشتم بدانم در  سالهای مختلف تحصیلی رشته های علوم تجربی و انسانیچه ورزشهایی ممنوع است ،  تا لااقل بر این مبنا انتخاب رشته کنم رشته کنم . در همین فکرها بودم که  ادامه داد :
((پدر تو اتاقش منتظرته!))
همان موقع بود که فهمیدم  &nbsp;لبخندهای این چند روز پدر از سر دلسوزی بابت بدخلقی بقیه نبود ، بلکه  مقدمه ای بود برای تشکیل یکی از همان کلاسهای درس زندگی .... که اتفاقا  بنده همیشه در آن شاگرد کودنی بودم..! :|
در زدم و رفتم توی اتاق و سلام کردم. پدر که عینک روی چشمش بود و طبق معمول داشت جدول حل می کرد ، با مهربانی جواب سلام داد :
((سلام بابا))
در این فکر بوم که اخیرا از  من خبط و خطای آنچنانی سر نزده بود ، سر و ته قضیه ی مهران هم که تقریبا هم  آمده است ، و به طور کلی پدرم اصلا در این موارد به من رو نمی دهد ، پس  هدف از تشکیل این نشست محرمانه چیست؟؟؟
ابوی همانطور که سرش پایین بود و مشغول حل جدول ، پرسید :
((نام کاسیاس دروازه بان رئال مادرید ، چهار حرفی))
جواب دادن به این سوال برایم  به سادگی نوشیدن یک لیوان آب خنک گوارا بود ، ولی چون تاکتیک هایش را می  شناختم حدس &nbsp;زدم که اگر پاسخ بدهم،لابد برای چندصدمین بار می خواهد پیشنهاد  کندبه جای حفظ کردن نام این اراذل،درس بخوانم.
پس با آنکه شجره نامخه اش را هم حفظ بودم ، عرض کردم :
((نمی دونم!!)) :|
چند لحظه گذشت و پدر گفت :
(( ایکر...))
و ادامه داد :
(( ایکر کاسیاس....ایناهاش ، عکسشم اینجا گذاشتن...چقدرم جوونه !))
اوضاع مشکوک بود . ابوی داشت راجع به فوتبال با خیر و خوشی و بدون بد و بیراه حرف می زد :
(( اینا باید زود ازدواج کنن....ورزشکاری که زود ازدواج کنه ، حاشیه نداره!))
وقتی کسی راجع به ورزش حرف می  زند ، من حناق می گیرم اگر اظهار نظر نکنم .... از این رو شروع کردم به  تایید این صحبت ها و پدر ادامه داد :
((نه تنها ورزشکارا ، هرکسی شرایط ازدواج داشت ، باید زودتر ازدواج کنه . ))
شستم خبردار شد که این حرف ها  یک ربطی به ماجرای خانم اسکندری دارد. البته ناراحت &nbsp;نبودم از باز شدن سر  این صحبت ، چون پدر و مادرم تنها کسانی بودند که ممکن بود حقیقت آن اتفاق  را درک کنند...بااین تفاوت که پدر معمولا اجازه حرف زدن هم به من می  داد!اما با شنیدن این &nbsp;جمله که:
((اصلا نمی خوام در مورد اون اتفاق ها حرف بزنی.))
امیدهایم را نقش برآب کرد و ادامه داد که:
(( بدون شک کاری که تو انجام  دادی خیلی اشتباه بود... ولی به هر حال ، گذشته ها گذشته ، من شرایط تو رو  درک می کنم . تو حالا یه دانشجویی که حق داری به تشکیل خانواده فکر کنی و  مطمئن باش من کمکت می کنم .)):|
و بعد یک عالمه نصیحت و مثال و خاطره راجع به محاسن ازدواج های سنتی .....
واقعا فکر نمی کردم روزی پدرم در مورد ازدواج با من حرف بزند. حتی تصور داماد شدنم ، برای خودم هم خنده دار بود ...&nbsp;
معمولا این کلاسهای درس زندگی  پدر ، بعد از خرابکاری های کلان بنده تشکیل می شد !!!! :|.....از این رو  من همیشه سرافکنده و شرمسار مرخص می شدم و حتی در خلوت خودم هم جوابی برای  حرف های ابوی نداشتم !!! :| ..... اما این بار سه تفاوت عمده با دفعات قبل  وجود داشت :
نخست آنکه خدا وکیلی خرابکاری  مذکور از ناحیه من سر زده بود... دوم اینکه با محاسبه حدودی ضریب زاویه  سگرمه های ابوی ،می شد تخمین زد خیلی از دست من عصبانی نبودند و سوم و مهم  تر از همه آنکه من این بار احساس سرافکندگی نمی کردم...ولی هین جمله:
((مطمئن &nbsp;باش من کمکت می کنم))
پدر حسابی نگرانم می  کرد.اساسا ژن کمک رسانی اجباری به آدم هایی که اتفاقا هیچ مشکلی ندارند، در  خانواده ما به طرز آزار دهنده ای موروثی است و عزیزان تا با دست خود ، طرف  را توی هچل نیندازند ول کن معامله نیستند !!!!!!!!:|
به عنوان نمونه ، همیشه نمره ی  امتحانات انشای من از آن انشاهای هفتگی ای که پدر به اصرار به جایم مینوشت  بیشتر می شد .:|..........همین چند روز پیش هم ، ابوی به یک بنده ی بخت  برگشته ی خدا که خودش داشت به خیر و خوشی ماشینش را پارک می کرد ، به زور  فرمان داد که نهایتا منجر شد به ابتلای نیمی از جوانان کوچه به دیسک کمر ،  به علت خارج کردن خودروی آن عاغا از جوب کنار خیابان !!!!!!!!!!!!!!

&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:59:01 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>بدترین کار یه ادم...</title>
<link>https://sabajooon.loxblog.com/بدترین-کار-یه-ادم</link>
<guid>https://sabajooon.loxblog.com/بدترین-کار-یه-ادم</guid>

<description><![CDATA[
بد ترین کاری که یه نفر میتونه با دلت بکنه.....اینه که کاری کنه که نه دیگه از اومدن کسی خوشحال بشی نه از رفتنش....
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:59:01 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>طنز</title>
<link>https://sabajooon.loxblog.com/طنز</link>
<guid>https://sabajooon.loxblog.com/طنز</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;&nbsp; دوستم زنگ زده خونمون مادر بزرگم گوشی رو برداشته
در حالیکه گوشی دم دهنشه از من میپرسه بگم هستی یا نیستی؟!!!
من 
مادربزرگمم همچنان منتظر جواب من! 
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
&nbsp;&nbsp;&nbsp; آیا به راستــــی &zwnj;زمان آن فرا نرسیده است که به گرفتن عکسهایی که
در آنها عینک آفتابی در منزل زده اید خاتمه بدهید ؟
نه واقعا میخوام بدونم
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
&nbsp;&nbsp;&nbsp; یه سوال از بچگی مغز منُ درگیر کرده&hellip;
این که تو جر و بحث بهت میگن حالا نشونت میدم دقیقاً چیو میخان نشون بدن؟
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
&nbsp;&nbsp; منطقی حرف زدن با بعضی ها،حتی از پوشیدن دمپایی لا انگشتی با جوراب هم سخت تره !
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
&nbsp;&nbsp;&nbsp; ۳٫۶۷ میلیارد زن در دنیا وجود داره و من مجبورم خودم واسه خودم ساندویچ لقمه بگیرم &hellip;..
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
&nbsp;&nbsp;&nbsp; راهنمای علمی و عملی استفاده از نخ دندان :
آنقدر به کارتان ادامه دهید تا روی نخ خون مشاهده کنید
این یعنی هیچ چیز اضافه ای بین دندان ها موجود نیست
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
&nbsp;&nbsp;&nbsp; ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ۱۲۶ ﮔﻞ ﻗﺎﻟﯽ ﺷﻤﺮﺩﻡ !! ﺍ
اﻭﻣﺪﻡ ﯾﻪ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﮐﻨﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﻡ ﺳﺮ ﺩﺭﺱ&hellip;
بعله
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
&nbsp;&nbsp;&nbsp; بعضیا ی جوری خودشونو میگیرن لـعـنـتـیـا انگار مـَـنــَن!!
والا&hellip;
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
&nbsp;&nbsp;&nbsp; یه وقتایی انقد به آدم میگن :
تو باید محکم باشی ، تو باید محکم باشی  |
که احساس میخ طویلگی به آدم دس میده !!
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
- قدیما یه کیلو سبزی می گرفتی پاک کنی  دوتا کفش دوزدکی حلزونی از توش میومد بیرون کلی سرگرم می شدیم، اما حالا  چی؟ نه سرگرمی ای نه دلخوشی ای &hellip; هیچی&hellip;!
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
- از نظر هندوانه تمام انسان ها چاقوکش هستن.
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
- صبر&hellip;
کره ای: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه عشقت عذاب آور نیست
آمریکایی: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه ساندویچ گرم عذاب آور نیست
یونانی: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه دسته چک عذاب آور نیست
انگلیسی: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه مهمونی بزرگ عذاب آورر نیست
برزیلی: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه مسابقه فوتبال عذاب آور نیست
ایرانی: انگار شما تا حالا با dialup کار نکردید!!!
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
عجب معادله پیچیده ای:
سوسک از موش می ترسه
موش از گربه می ترسه
گربه از سگ می ترسه
سگ از مَرد می ترسه
مرد از زن می ترسه
زن از سوسک می ترسه
کار خدا رو می بینید!!
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
خارجی ها قبل از امتحان:
موفق باشی رفیق 
.
..
&hellip;
ایرانی ها قبل از امتحان:
برسونی ها =)))
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
از دیگر خصوصیات یک ایرانی ،اظهار نظر در تمامی زمینه هایی است که بالله هیچ تخصصی در آنها ندارد !
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
شما یادتون نمیاد اون روز هایی که هوا برفی  و بارونی بود ناظم مدرسه میگف امروز صف نیست مستقیم برید سر کلاس ما هم خر  کیف میشدیم میرفتم کلاس !
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
یعنی اینقدی که پسرا به موهاشون میرسن ااگه به یه بوته شلغم رسیده بودن الان هلو می داد!!
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
در آستانه امتحانات
زمزمه های دانشجویان شب قبل از امتحان:
خب!
این که نمیاد&hellip;
اینم که بلدم&hellip;
دیگه وقت خوابه&hellip;
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
&nbsp;دوست گرامی&zwnj;، شما برنده یه یک همسرِ مهربان شده اید،
جهتِ دریافتِ اطلاعاتِ بیشتر، به سایت:
شتر در خواب بیند پنبه دانه مراجعه فرمایید..
با تشکر ,
شرکتِ بیشین تا بیاد
&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;مطالب خنده دار&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;&curren;
روباهی موبایلی دید؛زاغه از بالای درخت گفت:
اگه پایین آنتن نمیده بده بالا برات بگیرم
روباه موبایل و داد زاغ گفت: این عوض قالب پنیر کلاس سوم ابتدایی
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:59:01 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>هواسم....</title>
<link>https://sabajooon.loxblog.com/هواسم</link>
<guid>https://sabajooon.loxblog.com/هواسم</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
هواسم همش پیش آغوشته،یه لحظه نمیخام ازم دور بشی . . .
تو هم از رو احساس پاکت منو مثه سایه سمت خودت میکشی
میخام از تو آغوشمو پر کنم،میخام عاشق عشق تو بشم . . .
نرو دور نشو از نفس های من،کنارت پر از حس آرامشم
&nbsp;
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:59:01 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>قمست سوم داس تان</title>
<link>https://sabajooon.loxblog.com/قمست-سوم-داس-تان</link>
<guid>https://sabajooon.loxblog.com/قمست-سوم-داس-تان</guid>

<description><![CDATA[

قســمت ســـــــــــــــــــــوم :
&nbsp;
بـــــــــــاز مهــــــــران عـــــــــــــــاشق شد !!!!!


روز  ثبت نام و انتخاب واحد اعلام شد و ما باید با حضور در ساختمان اداره آموزش  به این امور میپرداختیم . صبح آن روز ، از در خانه که رفتم بیرون ، مهران  را دیدم که با کت و شلوار و جلیقه و کیف و عینک توی کوچه منتظر من ایستاده .  اگر کسی نمیدانست خیال میکرد که با آن هیبت و دک و پز دارد میرود از پایان  نامه اش دفاع کند .
در راه ،تمام آنجه را که  احتمالا پدرش ظرف این چند روز از درس و دانشگاه و آینده برایش گفته بود ،  به عنوان دیدگاه و درک &quot;خود&quot; از این پدیده ها ، به خورد من میداد .آنقدر با  اعتماد به نفس حرف میزد که راننده تاکسی که مرتب از توی آینه نگاهش میکرد ،  سرانجام طاقت نیاورد و شروع کرد به سوال کردن راجع به پسر دانشجویش که سال  آخر دامپزشکی بود ، از دوست استادنمای من که هنوز دانشجو شدنش را هم باور  نداشتم!
آقای راننده نگران بیکار ماندن پسرش بود و مهران با آرامش به او امیدواری میداد.راننده گفت :
((آقا من که شغلم این نبود ،  تاجر بودم ورشکست شدم. این پسره سال دیگه درسش تموم میشه ! منم که سرمایه  به راه انداختن گاوداری و اینجور چیزا رو ندارم.))
و مهران که دست و پا شکسته و نصفه نیمه از حرفهای پدرش یادش بود ، جواب داد :
((ببینید آقا! اصولا آدم باید  از کارای کوچیک شروع کنه و بعد کم کم کارشو توسعه بدهپسر شما هم باید از  حشرات ، مثل زنبور شروع کنه و بعد برسه به ماهی و مرغ ، تا بعد آخر سر ، به  گوسفند و گاو و حیوونای بزرگتر!))
عجیب آنکه عاغای راننده هم سر  تکان میداد و تایید میکرد. داشتم کم کم به این نتیجه میرسیدم که اصلا  انگار ، ایراد از من است. خدا را شکر رسیدیم که اگر دانشکاه دو تا خیابان  جلوتر بود ، روی این نمودار بدیع توسعه،پسر عاغای راننده، حداقل سه دونگ  پارک ژوراسیک را صاحب میشد!!!
خلاصه ، رفتیم به ساختمان  آموزش برای ثبت نام و انتخاب واحد!!!&nbsp; همه دانشجوهای تازه وارد رشته برق  توی صف ایستاده بودند و آقایی (عاغایی!!!)،اسامی را به ترتیب حروف الفبا  میخواند و یکی یکی ما را میفرستادند داخل . نام خانوادگی من و مهران هر دو  &quot;نبویان&quot; بود و تا آن روز خیال میکردم که تنها پیامد این تشابه اسمی ، متهم  شدن به برادری یا پسر عمو بودن با این دیوانه است...اما حالا داشت افتخار  هم صحبتی با ایشان تا رسیدن به حرف بیست و نهم الفبا هم نصیبم میشد...
ولی عجیب بود که مهران حتی یک  کلمه هم حرف نمیزد و این نگرانم میکرد.مسیر خیرگی اش را تعقیب کردم و دیدم  که بعله....حدسم درست است!!!عاغا مهران باز در یک نگاه عاشق شده بود !
هروقت مهران ساکت میشد و  لبخند مضحکی روی لبش نقش میبست ، طوری که روی هردوتا لپش جاله میشد ، به  این معنی بود که یک ضربه ی روحی در راه است.
اصلا نامبرده به شکل کاملا  داوطلبانه ای متخصص خوردن ضربه های روحی سرگردانی بود که در کوچه و خیابان  در حال رفت و آمد بودند!!&nbsp; توی فکر فاجعه ی قریب الوقوع بودم که اسمم را  خواندند و رفتم به اتاق مدیر گروه برق....اصلا یادم نمی آید چه پرسیدند و  چه گفتم یا چه فرمی از جلوی چشمانم میگذشت.....او به جهنم!!!! غصه خودم را  میخوردم که باید از فردا شب دوباره تلفنی پای حرفهای مادرش مینشستم که جمعا  یک ربع ، درد دل از مهران داشت ،ولی همان را به مدت یک هفته ، شبی دو ساعت  شرح میداد و تکرار میکرد!!
تنها راهش این بود که کاری  کنم مادر مهران از این اتفاق بویی نبرد و خودم یک جوری رفع و رجوعش کنم....  در راه برگشت ، مهران هنوز ساکت بود و لبخندش روی لب !!! میدانستم اگر  راجع بهغذا حرف بزنم همان قدر سر ذوق می آید که من ، وقتی یکی راجع به  فوتبال صحبت کند.
هر چه از &quot;قیمه و فسنجان و  ناهاری که مادرم درست کرده و با اصرار خواسته بود مهران هم بیاید&quot; گفتم،  افاقه نکرد که نکرد.....وقت خداحافظی فقط دو جمله گفت :
((تو هم اون خانوم متشخص رو دیدی؟؟))
با کلافگی جواب دادم:
((بله چطور مگه؟؟؟))
گفت:
((اونم به من نگاه کرد!!!!!))
سر ناهار تمام مدت در فکر همین حرفها بودم ،که کاش گلدانی ،چیزی به فرق مبارک آن خانم اصابت کرده باشد تا از این ابله خوشش بیاید.
هنوز غذایم تمام نشده بود که تلفن زنگ زد .... صدای مادر مهران.....عرق سردی روی پیشانی ام نشست.
_((سلام خاله ،خوبی؟؟ مامان خوبه؟؟ بابا خوبه؟؟ مریم جان؟؟ فرهاد خان؟ عمه خانم؟؟....))
خواستم بگویم ((خاله جان! اگر سلامتیشان برایتان مهم است ، نصف اینهایی که احوالشان را پرسیدید ، مریض هستند!))
که ادامه دادند:
((خاله جان! من و نبویان چند  روزی میریم مشهد ....براتون غذا گذاشتم....مهران رو تنها نذارین خاله!به  مریم جان وعاغا فرهاد هم بگوبه گلدونا آب بدید.....میرید بیرون در رو  ببندین.........))
و نیم ساعت نصیحت و یادآوری  خرابکاری های عاغا مهران در جریان مسافرت قبلی شان!!!من هم یکریز میگفتم  &quot;چشم&quot; و ته دلم ، خدارا شکر میکردم که از ماجرای امروز بی خبر است و من چند  روز فرصت داشتم تا ضربه روحی پیش رو را ماست مالی و حل و فصل کنم!!
پدر و مادر مهران رفتند  مسافرت. چند روزی تا شروع کلاسها مانده بود و من و مهران در خانه شان تنها  بودیم و مریم و فرهاد به ما سر میزدند!! در یکی از همین شبها ، مهران سر  صحبت را باز ، و داستان آن خانم متشخص را برای مریم و فرهاد تعریف کرد .  چنان با تفصیل که گویی سالهاست او را میشناسد و مرتب تاکید میکرد که او هم  نگاهش کرده!!
فرهاد به مهران پیشنهاد کرد  که برای اطلاع دقیق از احساس آن خانم ، مریم برایش فال قهوه بگیرو و معتقد  بود فال های مریم ردخور ندارد!!! هر چه اصرار کردم که آخر چه ربطی بین  سرنوشت مهران و رسوب ماسیده قهوه ته فنجان وجود دارد،فرهاد از معجزات و  شاهکارهای مریم دراین عرصه تعریف میکرد!!!
خلاصه قهوه ای ساختند و به  خورد مهران دادند ، که خود مشتاق بود!&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; بعد از اینکه قهوه فنجان ته  کشید ، روی نعلبکی سر و تهش کردند تا احساس آن خانم ، کف فنجان بماسد!!
هنوز قهوه ، آماده ی افشای احساسات نامبرده و رمزگشایی سرنوشت مهران نشده بود که دیدم عاغا رنگش پریده!!پرسیدم :
((مهران ! حالت خوبه؟؟؟))
که با جواب نیمه تمامش متوجه شدم که:
((من به کافئین حساسیت.............!))
با عجله از جا پرید و خواست  خوذ را به دستشویی برساند که سکندری خورد و بعد افتاد روی میز ، و فنجان و  نعلبکی حاوی احساسات خانم را شکست و نقش زمین شد و کف اتاق حالش به هم  خورد!!!!
فرهاد ، مهران را نشاند روی  مبل و شروع کرد به مشت و مال دادن! من و مریم هم با تی و جارو و سطل و  پارچه ، مشغول تمیز کردن خانه شدیم . طبق معمول داشتم زیر لب غر میزدم که :
((سه ساعت نشده پدر و مادرت رفتن !! خرافاتی دیدم.....کودن هم تا دلت بخواد...... ولی خرافاتی کودن دیگه نوبره!!!!))
همینطور میسابیدم و غر میزدم . مریم هم از ترس من یک کلمه حرف نمیزد.
_((تو که میدونی به کافئین حساسیت داری خوب یه جور فال دیگه بگیر!!
تا این جمله از دهانم در آمد ، دیدم مهران بریده بریده چیزهایی میگوید :
((حافظ.........رو طاقچه!!))
همان دو کلمه کافی بود که از  اردت من به خواجه شیراز سوء استفاده شود و بنده کارم شد که هرشب &quot;لسان  الغیب&quot; را تحت بازجویی قرار دهم که ماجرای مهران چه خواهد شد . هر بار که  میگفتم &quot;آخر هر بیست و چهار ساعت که فال آدم عوض نمیشه&quot; ولی مهران با خواهش  و اصرار و قسم مرا وادار میکرد.
خواجه هم که کوتاه نمی آمد و هر دو پای مبارکش را کرده بود توی یک کفش که :
((مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم!!!!))
آخر قربان آن طبع آسمانی ات بروم ، خیلی زور داشت اگر این ، نفس باد صبا یک مشک فشانی ، چیزی میشد؟!!!
از من اصرار و از خواجه انکار  و از عاغا مهران آه و اشک و زاری !! تا اینکه یکی از همین شبها عاغا فرهاد  افاضه فرمودند که باید نظر خود آن خانم را بدانیم و مریم گفت :
((برو باهاش حرف بزن ، ببین نظرش چیه! اگه شرایط ازدواج رو داشت موضوع رو مطرح کن!!))
من خاک بر سر هم که کاش لال میشدم و این را نمی گفتم ، در آمدم که :
((مگه شماها دیوانه این ؟! همینطوری بره جلوی دختر مردم رو بگیره ، بگه بیا ازدواج کنیم؟؟؟!))
مریم جواب داد :
((خب تو بگو . ته و توش رو در  بیار اگه تو موقعیتش بود ، بگو من یه فامیلی دارم که دلش میخواد با شما  آشنا بشه و ..... چه میدونم ، ازدواج کنه ! یه زن بره بهتره تا این نره خر  جلوی دختره رو بگیره !))
فرهاد هم حرف مرا تایید کرد و مریم راضی شد که این کار را انجام دهد....
&nbsp;
ادامه دارد......
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:59:01 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>وقتی که بارون میزنه...</title>
<link>https://sabajooon.loxblog.com/وقتی-که-بارون-میزنه</link>
<guid>https://sabajooon.loxblog.com/وقتی-که-بارون-میزنه</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
&nbsp;
وقتی که بارون میزنه اشکهای تو یادم میاد . . .
دستهای تنهایی من دستهای گرمتو میخواد ! 
کاشکی میفهمیدی دارم از رفتنت چی میکشم . . .
کی باورش میشد یه روز غربت نشین تو بشم !]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:59:01 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>قمست دوم داس تان.....</title>
<link>https://sabajooon.loxblog.com/قمست-دوم-داس-تان</link>
<guid>https://sabajooon.loxblog.com/قمست-دوم-داس-تان</guid>

<description><![CDATA[

قسمت دوم :
&nbsp;
ســـــــــــــــور قـــــبولی مــــــــــن در منـــــــــــــــزل&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; 
عمـــــــــه خانـــــــــــــم!!!


خلاصه ،  خبر قبولی من در کنکور به گوش فامیل رسید و یکی یکی زنگ می زدند و تبریک  میگفتند والبته خواسته یا ناخواسته کارد را توی زخم من میچرخاندند که :
((چه خوب شد که با مریم جان و فرهاد خان هم دانشگاهی شدی!!!))
تازه عده ای هم با استناد به  هم رشته بودن ما ، کابوس همکار شدن آینده با این نوابغ را هم ترسیم می  کردند. خدا را شکر که از داستان مهران بی خبر بودند....
تا اینکه عمه خانم به ابوی  زنگ زدند و پیشنهاد کردند که چون خانه ی ما کوچک است، به افتخار قبولی من  در منزل عمه خانم مهمانی ای برگزار کنند و به فامیل شام بدهند که پدر هم پس  از نیم ساعت تعارف و مذاکره سرانجام به این پاگشای تحصیلی رضایت داد !!
روز موعود فرا رسید !!
حقیر سر و وضعی آراستم و کت و  شلوار پوشیدم و زودتر از بقیه ، رفتم منزل عمه خانم که اصرار کرده بودند  کسی برای آشپزی و کمک نیاید و خودشان قبول زحمت کردند و ما را شرمنده  !مهمانها یکی یکی آمدند و به بنده تبریک گفتند.......از پدر و مادر و مریم و  فرهاد تا یک عده آدمی که تا آن موقع جمعا دو دقیقه دیده بودمشان و در لغت  &quot;فامیل&quot; نامیده می شوند.....
باور بفرمایید سخت ترین کار  دنیاست حفظ لبخند تصنعی چند اعته و سر تکان دادن های مداوم در تایید  فرمایشات نامفهوم آن صاحب نظران در تمام زمینه ها!!!
آقا محمود پسر عموی بابا گفت :
((عمو جان ! قبولیت مبارک ! انشاالله که تا دکترا ادامه بدی.))
برادرش آقا مسعود ادامه داد :
((بله عمو ! تا اونجایی که من یادمه تو باهوش ترین جوون فامیل هستی ! حیفه ادامه تحصیل ندی!!))
از حرفهای آقا مسعود خوشم آمد  ولی واقعیت این است که در بین جوانان این فامیل با هوش تر بودن اصلا کار  سختی نیست !!!! هنوز حرف های آقا مسعود تمام نشده بود که همسرش آذر خانم  فرمودند :
((بین پسرای فامیل!!!!))
آخر دو تا دختر ننر داشتند که  یکی شان شیمی می خواند و معتقد بودند &quot;ماری کوری&quot; دوم است!!!! با شنیدن  این جمله همه سرها ناخودآگاه چرخید سمت مادرم ، که همیشه جوابی برای آذر  خانم توی آستین داشت! راستش این دو نفر درست مثل استقلال و پرسپولیس بیخود و  بی جهت با هم دشمن بودند....میشد حدس زد که تا لحظاتی دیگر برای اولین بار  در طول تاریخ مادرم پشت من در خواهد آمد!!!
مادر بنده هم نه گذاشت نه برداشت ... رو کرد به دختر آذر خانم و گفت :
((راستی لیلا جون ! داداشم که ترم پیش استادت بود، هشتت رو ده داد؟؟؟))
بعد هم رو به آذر خانم که :
((نمیدونین چه قدر ازش خواهش کردم!!اخه اون اصلا به کسی نمره نمیده!!))
و در آخر تیر خلاص را بر پیکر نیمه جان آذر خانم و لیلا شلیک کرد و رو به جمع گفت:
((ولی بالاخره راضیش کردم....اخه اگه لیلا جون این ترم هم مشروط میشد اخراجش میکردن....!!!))
آذر خانم همرنگ شاتوت شده بود! جنگ داشت مغلوبه میشد که فریاد پدر آتش بس اعلام کرد:
((بهبه! دست عمه خانم درد نکنه....شام حاضره ! بفرمایید.))
سفره حاضر شد و همه نشستند به  صرف شام . شاید چون من کم غذا هستم و بیشتر گیاه خوار ، اینطور می نمود  ولی محض احتیاط ، چشمتان روز بد نبیند!توی ظرفها جنازه تکه پاره چند تا  حیوان را آوردند و شروع کردن به خوردن ! بین این جماعت ، یک آقای چاقی بود  که توی بشقابش پر بود از دست و پای این جانور که لا به لایش برنج ریخته بود  و رویش ماست ، به قاعده ی غذای یک هفته ی من!! ولی با پشتکاری بی دریغ  دنبال &quot;نوشابه رژیمی&quot; می گشت!!!
من هم کمی سالاد برداشتم و  یکی از اعضای غیر قابل شناسایی بدن آن حیوانی را که بیشتر مورد هجوم مدعوین  بود و حدس زدم لابد خوشمزه تر است.....
سالاد را خوردم و بعد هر چه  از فنون آزاد و فرنگی می دانستم روی جانوراجرا کردم اما به قول گزارشگران  تلویزیون ، بسیار بد بدن بود و کشتی بلد !!! خلاصه نشد که نشد! بعد هم بابت  دستپخت سحر آمیز عمه خانم تشکر کردم که الحق کیمیاگری بودند در تبدیل  بافتهای جانوی به لاستیک ! البته ، بنده خدا دستش درد نکند خیلی زحمت کشیده  بود.
بعد از صرف شام و برچیده شدن  بساط راز بقا ، همه منتظر فوران دوباره آتشفشان آذر خانم بودند که اصلا شام  نخورد و فقط با چشم غره پیگیر ریز حرکات مادر بود.
پدر هم برای جلوگیری از وقوع  جنگ دوباره ، از هر دری حرف میزد ، بلند بلند و بدون وقفه ، به طوری که  کمتر از سی ثانیه از گرمای تهران به سرمای روسیه و بعد ماجرای کلنل لیاخوف  در به توپ بستن مجلس و دوره مشروطه رسید. با شنیدن کلمه &quot;مشروطه&quot; مریم با  همان سادگی و بلاهت ناب ذاتی اش رو کرد به لیلا و پرسید :
((راستی تو ترم قبل مشروط نشدی که!!! هان ؟؟))
مسلما از این سنگی که مریم  دیوانه توی چاه انداخت ، فقط مادر من خوشحال شد اما خوشبختانه آذر خانم حرف  مریم را نشنید و جواب مختصر و کوتاه لیلا هم سر و ته قضیه را هم آورد و  ماجرا به خیر گذشت !!!
تا آخر شب ، همه با هم بلند  بلند حرف زدند بی آنکه هیچکس گوش دهد و نیم ساعت هم ، دم در مراسم آشنای  خداحافظی دو به دو ، چرخشی انجام شد و برگشتیم خانه......
]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:59:01 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>بدترین مرض....</title>
<link>https://sabajooon.loxblog.com/بدترین-مرض</link>
<guid>https://sabajooon.loxblog.com/بدترین-مرض</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;
چه مرض بدیه بزرگ شدن دردات ، قبل از خودت . . .
چه حس بدیه که عشقت تو اوج ناباوریت بزارتت بره !
و از همه اینا بدتر تو این زمونه اینه که دلت پاک باشه وساده . . .
و هنوزم نخوای اونی که دلتو شیکسته از خاطراتت بیرون بره !]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:59:01 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

